دانش، ميراثي ارجمند و نعمتي عام وگسترده است . [امام علي عليه السلام]
امروز: پنجشنبه 31 مرداد 1387

بسمه تعالي


 


 


 


 


 


ايران پُرگُهر


 


نثر ادبي


 


(هويت ديني و ملي و نقش آن در تو سعه محبت و مهر ورزي )


 


 


 


 


 


 


 


 


ام البنين توکلي يرکي


معلّم پايه اوّل


مدرسه پسرانه امام خميني (رض) منطقه 4 تهران


بهار 1386


قبل از ظهور اسلام سه نژاد آريايي، پارس، ماد در ايران زندگي مي کردند و مردان شجاع و دليري چون رستم و سهراب و زناني زيبا و پاک وش چون تهمينه و رودابه از آيين زرتشت تا به آيين مسلماني پيامبراسطوره هاي ما شدند.


 سالهاست که اقليت هاي ديني در کنار هم با عشق و محبت زندگي مي کنند واين خود افتخاري است بر ايرانيان.


در گذر زمان با حمله ي مغولان،جنگ با دشمنان ودست درازي آنان زوروبازو چرب کرديم تا آنان را ز خاک اصيل خود بيرون رانديم به رهبري بزرگاني چون مدرس و کاشاني به سرداري ستار خان و باقر خان .


در اينجا بود که ستوده شدند بزرگان ملي و ديني توسط اعتصامي،رودکي،سعدي وشالوده ي انواع هنر ايراني پيچيده شد در اشعار فردوسي به نظم و نثر از ايران باستان تا به آخر وستايش شد ند در آن ايرانيان وطن دوست.


هر چند که کرمان شهر کوران شدوسمر قندو بخارا ويران.اما هرگز يک وجب از خاک اين خانه به غارت نرفت. وبه قول فردوسي هنگام تعيين مرز ايران و توران آرش کمانگير جان خود بر سر تير مي گذارد .


(آري آري جان خود درتيرکردآرش                                 کارصدهاصدهزاران تيغه ي شمشيرکردآرش)


عاقبت آن همه چشم چراني و مکاري گرگان و روبهان باعث هرز گي عدهاي شد و  به باد رفتن خاکي که ميليونها   جا ن برسرآن رفت چون ميرزا کوچک خان .


بهترين خطاطان و نقاشان چون خوشنويس وکمال الملک دست به قلم بردند و نگاشتند و کشيدند برپرده هر آنچه از زيبايي مانده بود ومحو کردند هر چه رسوایی .


طنزپردازان آمدند چون دهخدا ونسیم شمال تا با نیشخند  طنز بخندانند دلهای  گریان ومصیبت زده را .


بافندگان فرش و گلیم گبه نیز زدند بر تارو پود عشق با خونهایی که چکید ز انگشتانشان بر تارک قالی، چون هنرمندان تبریز و اصفهان .


مردان و زنان دامن برچیدند و کمر به همت بستند برای سرسبزی  مزارع به انواع محصولات خاص ایرانی چون پسته ، زعفران، مرکبات، زرشک.


زمانی که هر یک از مردم برای سرافرازی و یکه تازی در جهان می کوشیدند عده ای بیکار ننشستندو با حضور خائنین داخلی وخارجی به چپاول و غارت پرداختند.


وقتی که شب می رفت تا کوله بار فساد و تباهی را از خاک تشنه ی عشق بردارد، باغبان پیر غنچه های تازه ای را که خود بذر آنان راکاشته بود،آب داد وآنها تبدیل به لاله وشقایقی شدندکه سالهای بعد برای پاکسازی باغشان از وجود اغیار جان خود را فدا کردندوپرپر شدند.


کوچه باغهای دلمان بوی عطروعود واسپند می داد برای بدرقه فرزندانمان واستقبال آزادی .ایثار وگذشت ،پرپرشدن و برگ ریزان واسارت از نتایج جنگ ناجوانمردانه بود.


(سلام بر شهدا ،جانبازان ،آزادگان )


آیا تاکنون به این باور رسیده ایم که ما اصیل ترین ،نجیب ترین ،زیباترین وبا اراده ترین و به نقل از پیامبر:( دانش اندوز ترین)افرادیم که حتی در سوره ی محمد (ص) نیز به آن اشاره شده است که حضرت رسول دست بر شانه ی سلمان فارسی زد و فرمود :


(قوم این مرد که اگر علم در ثریا باشد رجال فارس بر آن دست یابند.)


به راستی با چه روشی باید به جوانان و ...... بیاموزیم آنان که ندای اصالت تمدن را سر دادهاند هیچ نیستند جز چپاولگرانی دروغگو با امیال حیوانی ، بی اصل وریشه وغاصب و اشغالگر .ما از نژاد بزرگان و پاکا نیم چون سلمان فارسی. ذوق و هنر ایرانی چون دیگر چیزها زبانزد جهانیان است که :


                                                                            (   هنر نزد ایرانیان است و بس )


    بسیاری از آداب ورسوم که یادگار باستانی و تاریخی ماست چون شب یلدا(چله بزرگ) چهار شنبه سوری ،عید نوروز،سیزده به در (روز طبیعت) و حتی رسوم محلی ،بومی برای ملل دیگر جالب توجه است. وگذاشتن هفت سین (سبزه ،سکه ،سنجد ،سماق ،سمنو ، سیر ،سیب) همراه با آینه به معنای یکرنگی و پاکی،قرآن نشانگرایین مسلمانی وپیروی از دستوراتش در سال جدید وقرار گرفتن در ظل سایه ی آن، بر سر سفره ی عید نماد یک چیز است وآن این که                                                                                             "اعتقادات مذهبی با رسوم ملی  ما  در یک جا جمع شده است ."                                                  


وجود اماکن تاریخی ومذهبی مانند امامزادگان و آثار باقیمانده از گذشتگان نشانه ی میهمان دوستی و گشاده رویی آنان است که  یکی دیگر از عوامل رونق وجذب توریسسم است.             


      کتب دانشمندانی چون بیرونی،ابن سینا ورازی در دانشگاههای آنان تدریس می شود و اشعار خیام،مولاناوحافظ در میان مردمشان به صورت تکه کلام در آمده است.                                                                                در حالیکه جوانان ما احساس پوچی،هرزگی،بیهودگی و بی هویتی می کنند.روزی رپ ، هوی متال،وروز دیگراکس وتکنو و ......           


( به کجا چنین شتابان )


 


راه چاره :


باید جوانان را با عرق ملی و دینی تحریک کرد وآنان را در این زمینه فعال و مستعد نمود تا خود به ایران شناسی برسند .آیا شنیده ایدکه :


(فلانی آنقدر تندرو بود که از لبه ی بام افتاد ،خواست کندروی کند پسروی کرد و ازلبه ی دیگر افتاد.)


بهتر نیست به جای برخی کتب بی حاصل در دروس راهنمایی ودبیرستانی  کتبی  جایگزین کنیم که عشق به ملی گرایی و وطن پرستی را همراه با الگو پذیری درست وآ رمان گرایی به آنان بیاموزیم  .


به نظر من بد نیست که در این جا از روش نا سیو نا لیستی استفاده کنیم تا به مرز ها ، ملیت ها ، قومیت ها متعصب شوند ومذهب گرایی را پیشه کنیم تا با شنا ختن حسین (ع) به عنوان داماد ایرانیان و حتی بیان داستان این عشق الهی و دیگر داستان ها ی امامان اصول و فروع دین را باشیر مادران و عرق جبین پدران درآمیزیم وبا گوشت وخونشان اجین سازیم .تا آنجا که کودکان سه ساله ی ما فریا د می زنند که :


                                                                                                             (  عشق است ابالفضل)


 فخر بفروشیم به انواع نژاد ایرانی و ترکیب زیبای آن و استناد کنیم به آیه قرآنی که :


( فتبارک الله احسن الخالقین )


دین پیامبر ما سوای از تعصب مسلمانیم ،دین محبت و مهر ورزی است چون نگاه مهربان او به بیوه ی یهودی ،به کودکان سنگ انداز ،به پیر مرد ناسزاگو ،به بحیرای مسیحی و ......


چه معجونی میشود به شیرینی شراب کوثر و شکر شیراز و به عطر گلاب کاشان.وقتی محبت ومهرورزی دینی با اصالت ملی در هم آمیزد و جوانان ما به آن شهد نوشین انس گیرند.      


                                                                                       (چو ایران نباشد تن من مباد)   


من به عنوان یک ایرانی تبار ومسلمان شیعی مذهب به هر آنچه که دارم افتخار می کنم و این حس را به شاگردانم نیز منتقل می کنم.


 


 


 


          والسلام


ام البنین توکلی یرکی


 


 


 نوشته شده توسط رضا اصفهاني در سه‏شنبه 2/5/1386 و ساعت 8:55 صبح | نظرات ديگران()

بسمه تعالي




خاطره اولين روز مدرسه



 


داستان کوتاه



(نقش محبت و مهرورزي در فرآيند ياددهي و يادگيري )


 


 


ام البنين توکلي يرکي


معلّم پايه اوّل


مدرسه پسرانه امام خميني (رض) منطقه 4 تهران


بهار 1386


 


سال اول کارش بود و هزاران ترس و اظطراب و بي تجربگي در برابر 35 دانش آموز دختر پايه ي اول که با گامهاي لرزان و جهرهاي همراه با ترس و گريه که  براي رفتن به مدرسه بهانه مي آوردند.


بعد از مراسم جشن شکوفه ها دانش آموزان براي تجزيه و تحليل کردن اين موجود ناشناخته (معلم)وارد کلاس شدند و سکوت سنگين کلاس باعث شد که دلش هُري بريزد.


بعد از نام خدا و سلام و احوالپرسي براي شکستن بهت دانش آموزان و قلبي که در سينه اش مثل قلوه سنگ در حال کوبيدن بود شروع به شعر خواني و نواختن ضرب با انگشت به روي ميز کرد و شعر في البداهه(من در آورديش) باعث شادي و رقص دختران کوچک در کلاس شد .


من که کلاس اولم        روبان سبز دارم سرم          مثل گل نيلوفرم         از همه دخترا سرم


آن روز تمام شد با گريه هاي 4 نفر و بي تابي آنان براي ديدن مامان و رفتن به خانه.


روز دوم وقتي با شادي و تجربه ي روز گذشته در حاليکه کودک چهار ماهه اش(علي) در آغوشش به خواب رفته بود، وارد مدرسه شد که ناگهان مادري را ديد که سپيده را کشان کشان مي آوردو مي گفت: مگه نگفتي مثله عمه اس. پس چرا راه نمياي، ذليل مرده ،جيگرم در اومد.........


تا معلم را ديد جلو پريد وگفت: سلا م خانوم توکلي ،تورو خدا ببخشيد تا ديشب از شما تعريف مي کرد، اما امروز صبح از شما بدش اومد.


نگاهي به سپيده کرد و به هر زحمتي بود با دست ديگرش، دست او را گرفت و به طرف مهد که داخل حياط مدرسه بود ،رفت تا علي را آنجا بسپارد.


سپيده مدام غر مي زد :مي خوام برم ،تو بدي ،من تو رو دوس ندارم...........


او بدون توجه به ناله هاي دخترک وارد کلاس شد و خود را با بچه ها سرگرم کرد و گاهي هم او را نوازش مي کرد .اما سپيده کثير الاشک بود و ول کن ماجرا نبود.


معلم به ياد کفش هاي علي افتاد که در کيفش جا مانده بود. و به اين بهانه دختر را که به او چسبيده بود و گاه ،گاه دست و پاي او را با گريه  چنگ مي انداخت،افتادو:اي داد بيداد .کفش علي تو کيفمه ،حالا چه کار کنم .  با چشمان گریان و هق هق کنان:علی کیه دیگه؟ معلم: پسرم ،بردیمش مهد کودک ،خوابوندمش.


بینی اش را با پشت دست پاک کرد و :بده من ببرم . او رفت و نیم ساعت نیامد و او   همچنان نگران او را از پنجره به حیاط نگاه می کرد تا مطمئن شود که هنوز جلوی مهد است یا نه؟ تا زنگ خورد.سپیده مثل بچه هایی که مادرشان را گم کرده اند به راهرو طبقه دوم دوید و معلم را که در حال سفارش به بچه ها برای خوراکی خوردن،دستشویی رفتن ......بود را دید و محکم به او چسبید و دوباره شروع کرد.


چهار روز به همین  طریق  گذشت  که ،با او به مهد، به  دستشویی  برای  گرفتن  وضو ،به دفتر برای استراحت می رفت وهر روز مادرش هم  سفارش می کرد که : سپیده  فقط  به مهد  برود  و پیش علی باشد.


روزهای اول  با گریه های ساعت اول و آرام شدن با ترس، در ساعات بعد معلم را  رها  نمی کرد ،


نصیحت ها ،اشارات ،کنایه ها ی معلمان و اطرافیان  همه برایش دردسر شدکه :شما ساله اوله کارتونه ،به این ها زیاد رو ندید ،دخترن  ،لوسن،....... باید فکری می کرد .


 دو  هفته ی تمام باید می دوید تا به دفتر برسد برای استراحت ،به مهد برود برای رسیدگی به علی ،حواسش به سپیده باشد چون پشت دفتر معلمین می ایستاد و مثل بازی دزد و پلیس معلمش را می پا ئید، تا گم نشود .


هر وقت می خواست به مهد برود ،سپیده را می دید که کنار علی نشسته و با او بازی می کند ،جالب اینجا بود که علی هم با او دوست شده بود.هنگام شیر خوردن با انگشتانش باز ی می کرد .


روز بعد فکری به خاطرش رسید  واین بود که بد خط نوشتن نگاره ها را بهانه کند ودخترک را که هنوز با هیج  کس ارتبا ط عاطفی برقرار نکرده بود ،تنبیه نماید.


وسایل مثلا فرا موش شده ی علی را به آزاده دانش آموز خوش خط داد واین کار سپیده را به فکر فرو برد . به طوریکه ناراحت شد و قهر کردو فردا یش به مدرسه نیامد.


معلم  ها این کارش را تحسین کردند و هر یک چیزی  گفتند:از آن اول باید این کار را می کردی،تا مدرسه را جدی بگیرد. ما همه مشکلات تو رو داشتیم ولی به مرور زمان تو نستیم اون ها رو حل کنیم . با یه بچه ی کو چیک ،از راه دور میای، اونوقت اینجا به جای این که با آرامش بخوای کارت رو شروع کنی ،یه بچه ی نق نقو هم چیز رو به هم می ریزه می بینی تورو خدا .


روز بعد از آن مادرش با اه و خجالتی به مدرسه آمد و گفت:این دختره مدام گریه می کنه که خانوم و علی منو دوس ندارن، من مدرسه نمی رم......از اونور دیروز تا بعد از ظهر پشت پنجره نشست واز خوبی شما و دلتنگی دوستانش تعریف کرد. آخه می دونی خانوم خدا اونو بعد از چند سال به ما داد و خیلی تنهاس .به این راحتی با کسی دوس نمی شه.حالا هم رفته تو اتاق در رو بسته ، شما میای بریم اونو بیاریم .بدبختی آسم داره و ناراحتی براش خوب نیس اگر نه ولش می کردم تا خودش خسته بشه .گفتیم شاید حرف شما اونو از لاکش بیرون بیاره.


معلم با هزار فکر و اما و چرا به سمت مهد رفت و به بهانه ی شیر دادن به فرزندش معطل کرد که آیا: در چهار چوب قوانین مدرسه هست که معتم از مدرسه به دنبال شاگرد برود یا نه ؟خواهد آمد یا نه ؟و........


بالاخره با اجازه ی ناظم که به این امر بی میل بود و با اجبار خودش برای  یک راه  حل به راه افتاد.


دخترک با دیدن او قهر و نازی کرد و در اتاق پنهان شد. مادرش با فریادگفت : بچه جان خیر نبینی،خانومت اومده،زود باش راه  بیفت.اوا خانوم  تو روخدا ببخشین،معذرت  می خوام، نمی دونم چرا اینجوری می کنه .


معتم بعد از نیم ساعت التماس که کار به جایی نبرد رو به اتاق کرد و گفت: من فکرکردم شما بزرگ          


 شدی و مثل آدم بزرگ ها با شما رفتار کردم. حالا که هنوز کوچک هستی من تو را دوست ندارم و تو کلاسم دختره (گریه و) رو راه نمی دم  دیگه هم مدرسه نیا ،اسمت رو خط می زنم. سپس                                                                با ناراحتی از مادرش خدا حافظی کرد و به سمت مدرسه برگشت.


با کلافگی و دلخوری از اقدام عجولانه اش که سبب شده بود  شاگردی  از مدرسه رانده شود ،از دست خودش عصبانی بود.با عجله به مدرسه می رفت تا برای تاخیری که داشت ،مجبورنشود چشم غره ها را ببیند که صدای جیغ و گریه ای او را به خود خواند.وقتی بر گشت،سپیده را دید که با پای برهنه و با بلوز و شلوار دنبال او دویده بود.


وقتی به او رسید چادرش را کشید طوریکه چادر از سر معتم به داخل جوی وسط کوچه افتاد و خیس شد.


مادرش دوان دوان رسید و چادر را جمع کرد . سپیده با چانه ای لرزان و گریان  پاهای معلمش را محکم گرفته بود و نمی گذاشت برود.


او را آرام در آغوش گرفت و بوسید.مادرش با عجله به خانه برگشت و وسایل او را در مشما گذاشت و با معلم به مدرسه رفت.


در مدرسه معلم نفس عمیقی کشید وبا یک حس عجیب و رضایت از این که کارش به سر انجام خوشی ختم شده بود با عجله وارد کلاس شد.مادر هم با ذوق وشوق لباس دخترش را پوشاند واو را بو سید ورفت .


آن سال با لطف خداوند وکمک همکاران با سابقه گذشت و در پایان سال سپیده یکی از شاگردان ممتاز  آن دبستان شد.و با وضویی که از معلمش درجریان  آن تعقیب و گریزیاد گرفته بود، نماز می خواند .    


سال های دیگر خاطرات مشابهی برای آن معلم اتفاق افتاد ولی او هرگز سال اول کارش را با دانش آموزی به نام سپیده فراموش نمی کند .


یـــاد  بـــاد  آن  روز گــــاران         یــــاد   بــــاد .........................................................


 


          والسلام


ام البنین توکلی یرکی


بادش بخير؛ اين يادداشت توسط همسر مرحومه ام و به کمک پسر عزيزمان، علي آقا تايپ شده بود.


 


 نوشته شده توسط رضا اصفهاني در يکشنبه 31/4/1386 و ساعت 8:39 صبح | نظرات ديگران()
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[27/5/1387- 6:0 ص] تـا نيست غيبتي نبـود لذت حضـور
[23/5/1387- 10:53 ص] آيا اين چشم‏ها او را خواهد ديد؟
[20/5/1387- 10:33 ص] حتماً بريد و ببينيد
[19/5/1387- 10:2 ص] اَعمال خوب
[15/5/1387- 2:16 ع] گواراي وجود منتظران حقيقي
[آرشيو شده ها]

بالا

مسئول وبلاگ: رضا اصفهانی** وبلاگ مهربون منتظر نظرات ارزشمند شما میباشد

بالا